این واژه ها عطر پرنده می دهد...

 

 

کدام ساعت بیدارم کرد ؟
درختی ماندم
که با زبان گنجشکها حرف می زنم
ویکی از هزاران گنجشک
حرفم را نمی فهمد...
با پیراهن خاکستری ام
از مزارع لاوانتا
به سمت بی اقیانوس ترین ، جای جهان
براه می افتم

خوشه خوشه شعله می کشد
عطر گندم زاردرگیسوانم
به سمت تنهایی ام خیر بر می دارم
ساعت در خواب فرو می رود
وپرنده ای هرگز،
از این حوالی رد نخواهد شد ..

 

 

 


نوشته شده در ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

...

جز مرگ

 چیزی برای تجربه کردن ،

در زندگی برایم نمانده...

مجال مردن  را از من

با بوسه ای بگیر !


 

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳٩٥ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 

به رودخانه رفتم

کفشهای قرمزم را

 به سوالی که در دهان ماهی ها بود، سپردم

به خانه بر می گردم

می دانم

دریا ، یکی ازهمین شبها

به اتاقم سر می زند...

 

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 

کتابها تابوت هایی کاغذی اند
وترانه ها
سوگ سرودهایی با نت های سیاه و سفیدند
که برتقویم در دل تابستان می بارند

رویاهایم را
در دهان بسته ی کلمات می پیچم
میاندازم به رودی که نیلی نیست
...
کتابخانه ها،
بیرحم ترین قفس های کشف نشده ی جهانند
من از سنگسار کاغذ وجوهر
میان زخم های دهان باز کرده کلمات
دهانم را می بندم
...
وشناسنامه ام
کوچکترین کتاب جیبی جهان است
که آدرس دقیقی از
محل محاصره ات را نمی دهد

سی و هشت پرنده بی بال
با پاهایی برهنه
از راه بیرون می زنم
و سیاه چال چشم هایم
برسطر های سفید
جا می ماند

 

نوشته شده در ٢ تیر ۱۳٩٥ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 اسبی زخمی ام
و شیهه ام فانوسی در تند باد
شیشه عطری شکسته ام
و خاک هم نمی تواند
آتشم را خاموشم کند.

من از شبیخون سیب یا گندم
چیزی نمی نویسم
از کف شوره ی دریا ،
آوازی نمی خوانم
عطر ادویه های شرقی
لمیده در لابه لای انگشتانم...

من ازپشت میز و صندلی چوبی
با مداد چوبی ،ترانه می نویسم
و دیگر از دست هیچ کسی
کاری بر نخواهد آمد....

می خواهم درختان را با دستهایم بجوم
تا به ریشه های تو برسم...

می خواهم کلمات را
تکه تکه کنم
تا به ریشه ی الفبا برسم...

راستی برای پریدن
آسمان را خط خطی کنم
یا از پرنده شروع کنم ؟!

نوشته شده در ۱٥ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

کاش کسی می امد

ومرا به اندازه ی  عطر پرنده دوست می داشت...

به اندازه ی چتر هفت رنگ

 در یک بعدازظهر بارانی

 

 کاش کسی می امد

 و برای کفش های نارنجی ام

 پیراهنی  زیتونی می اورد

تا  تمام بهار را

دنبال عطر دستهایش بدوم

 

کاشی کسی می امد

که شعری کهنه در دفترش داشت

یا ترانه ای  نو در نگاهش

 

کاشی کسی می امد

نه چمدانی داشت و نه خیال ماندن

 من و گیتارم را

به سرزمینی می برد

 که کسی هرگز از آن  باز نگشته است..

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()



به سوی من بران
با زورقی از واژگانت،
تا دوردست ترین داستانهای جهان را
برایت بخوانم.

و از سرزمین طلاهای سبز،
با زخمه یِ آبی
گیتاری با عطر و آواز
برایت بسازم.

به سوی من بران
با بادبانهایی برافراشته
تا در عمیق ترین جای کلمه
پنهانت کنم،
ودر دنج ترین فصل کتاب
با ترانه ی تو برقصم

به سوی من بران
می خواهم با دهان تو نفس بکشم...
بگذار، رودخانه لای انگشتهای بهم بافته ی ما
عبور کند...
...آن وقت هرچقدر می خواهی
از رود سرخ دهانم
ماهی بگیر...

نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

...
آغوش تو
آغاز ویرانی ست...

فواره ی ترانه  بر لبانت
و دستهایت
شاخه های درخت رویاست

عشقه وار می پیچی ،
بر ساقه ی نازکم

شیهه ی هزار اسب بی سوار
زیر پاهایم جان می دهند،
تا در جنوبی ترین سمت جنون
به تو برسم
...
آغوش تو
آغاز ویرانی ست...

 

نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

انگشتانم

تا درخت قد می کشند

تا شعری برایت بنویسم

ساعت به عقب برمی گردد

کلمات نا تمام،

به کتابی با دست خط تو

ختم می شوند.


با چشم های مه خیزت

تا اوج ستاره می خزم.

رودخانه ها

رود وار از دست هایم می رهند

ادامه ی شعر را

سپرده ام به دریا

 تا برایت بسراید...

 

نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()



همچون سیاهی شب،
به پیراهن شهر می آیی
لبخندت عطری ست
روی حواس شعر می نشیند...
عطرت ،
 پرنده ای ست که نمی پرد
و روی خیال
شاخه ای برای لانه کردن می یابد
=====================

دریا را نمی توانستم به اتاقم بیاورم،
پرنده ی آبی را
 شاعرانه
در قایقی کاغذی ،
غرق کردم...

===============

تورفتی
و من درختی ماندم!
هر بهار و پاییز
پرنده می دهم ...
********************


فرا رسیدن بهار را با جامی از  شکوفه، و سبویی از گندم ،

خدمت شما عزیزان تبریک و شادباش عرض می نمایم .

نوشته شده در ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()



چاقو
گرمی پرتقال را تا نیمه می برد
و نیمه ی دیگرش،
بند بند انگشتهای سرد دست مرا

طعم پرتقال خونی میدهد دست هایم
و دست هایت نمی توانند
رد خون را
از یقه پیراهن و لبهایت پاک کند

چکه چکه،
صدای فریاد خفه ی آب
میان دهان ساعت می چرخد
و میان چشم هایم
دوفرفره متولد میشود...

تو تمام شاخه های پرتقال را
با همان چاقو سر می بری
اما هیچکدام ،
پرتقال خونی نمی دهند...

 

 

 

 

 

(از دفتر یاداشت های غلیظ و بی عقربه)

نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 

مردها به وقت مستی

زنان را زیباتر می بینند،

و زن به ساعت مستی

اسبی می شود

از پیراهن رمیده...

 

 

زنان زیبا

همیشه غمگینند

 

شعرهای غمگین،

همیشه زیبا

 

وگاهی زن شعریست ،

زیبا

زیبا

زیبا...

نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()



بی کتـــــــــــــاب
بی عصـــــــــــا
تنها ، پیامبر زنی هستم
باحروفی از شکوفه های گیلاس
چسبیده به پیراهنم،
وشـــــــــعری
در دهانم...

نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 

ردقرمز لب هایش روی فنجان

عطر پیراهنش روی ملافه

وصدای قدمهایش

در راه پله جامانده

لابد کسی مرا از خودم دزدیده

که از شعرهای شبانه ی اتاق تو

سر در آورده ام...

نوشته شده در ۱٢ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()



زن
سفری است بی وقت
ته رویا
مجال رفتنش را نداری

اما همیشه چمدانت را
با حوصله می بندد...
با عجله بازمی کند.

-------


زن کتابی است
ترجمه شده به شش زبان زنده ی دنیا
و تو
جز زبان مادری ات
حرفی بلد نیستی...

============

از دفتر "زن را از الفبا قیچی کن"

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

یاداشت: ساعت 6:30
==========================



کتاب را قیچی کرد .
سطرها را قطعه قطعه کرد.
میزصبحانه از شاهرگ های خیابانها پر شده است.
آدرس هایی گم شده و پلاک های بی خانه
زن ماند و مشتی الفبا که دستش از همه جا بریده بود.
تمام درها به سکوت بسته است.
ازچشمهای بیرون زده ی پنجره بیرون می زند
با مه غلیظ چشم هایش
در یک بعدظهر نمی دانم چند شنبه ی زمستانی .
چتر را به خیابان می برد
زیر باران کلمات
رد پای بغض ها رادنبال می کند.
پیاده رو از نفس افتاده ...
و رفتن اتوبوس را تماشا می کند
باران بند آمده است
زنی آنسوی خیابان لباس هایش را روی بند رخت می خواباند
و زنی این سوی خیابان
بامشتی عدد و الفبای بریده بریده
نمی تواند برگردد
به خانه ای که در کتاب داشت

نوشته شده در ٩ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 


دست هایت بوی اسب می دهند
و چشم هایت سوارانی سیاه و باران خورده،
در رزمگاه جنگل

هر کلمه که بر زبان می رانی
پرنده ای در پلکهای خسته ام،
آشیانه می سازد
و چکاوکی در دهانم شعر می شود

دست هایت را گره بزن بر شانه هایم
تا مادیان های رمیده از گیسوانم،
در بَلَم بازوانت رام به پیش آیند...
می خواهم کتاب هایت
عطراسب و بوسه بدهند.
-

نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 


تو می توانی
از عکس پس بگیری
لبخندم را
می توانی الفبا را بتکانی
شعر بسرایی
ترانه بخوانی
و برای تمام زخم های دهان بسته ساز دهنی بزنی

تو می توانی
از پله ها بالا بروی
گل های آفتابگردان را
تماشا کنی،
برای پرنده های احتمالی، نان خشک بریزی

اما نمی توانی
رویای زنی که با درخت آواز خوانده،
با پرنده ریشه زده،
و در دریا غرق شده را پس بگیری...

 

نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 


حرفی بزن!
دوستت دارم جرقه ای ست از آتش و خون
با همین چند حرف الفبا
جهانم را خاکسترکن!
جنگل ِ تب زده به شب مردادم
درد ماه ِکاملم در رقص مرگ ِپلنگ...

بندی از یک شعر بلند
درخت بادامِ نابارورم
و چشمهای تو دوفانوس روشن
در شب ِخاموشِ دریاست.

از مکاشفه ی ماه و ماهی بیرون بزن
تا به دستور زبانی نانوشته
جهانی کشف نشده ازجنون را
به الفبا اضافه کنم...

 

نوشته شده در ۱ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

پاییز چنبره زده میان حرف‌هایم
و دست‌هایم بیرون مانده از پیراهن سفیدم،
صدایت رودخانه یست
که دریا از آن عبور می‌کند.

چشم‌هایت را می‌بندی،
جهان را خواب با خود خواهد برد
و من جای تمام عروسک‌ها پشت لبخندم
هر ساعت خودکشی می‌کنم.
میان تک‌تک کلمات،
روی طرح جلد کتاب،
از ماضی بعید ماندن
بیرون می‌زنم
من!
در استمرار ماضی بعید مردنم...
آذرماه 94/27

نوشته شده در ٦ دی ۱۳٩٤ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

اگر فقط چشم هایت آبی بود
آواز دریا
در رودخانه ی چشم هایم شنیدنی بود،
اگر و فقط اگر
اتاقم درختی انار داشت
به فصل چیدن
جای دستهایت بر دیوارها
پنجره می رویید
...
کلمه اگر بودم
لابد
در دستهای تو شعر می شدم
حتی اگر چشم هایم آبی نبود


 

نوشته شده در ۱ آذر ۱۳٩٤ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

ملکه وار در خون جنگل

به درخت پیله می کنم

باد ،شالیزارِ خوابیده زیر روسری ام  را

بر باد خواهد داد

وعطرم ریشه می دواند درعصبِ هوا

و موجی سبز

همه ی روشنایی ام رامی بلعد...

می دانم مرگ نام دیگر پروانه است

 

به "تو" فکرمی کنم

وقتی پیراهن ابریشمی بر تن می پوشی

وعطرفرانسویی ات

در دهان شهر می پیچد

درخت نام دیگر شاعر است

وقتی به من فکر می کنی!

 

مهرماه 94

نوشته شده در ٢٩ مهر ۱۳٩٤ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

به کوچکترین رویایم فکر می کنم

به پنهان کردن دست کلیدت

ویا اینکه چطور چای را روی پیراهنت بریزم!

به توفکر می کنم

به دوفنجان چای

چند نخ سیگار

وجای لبهایت بروی دستم را

بارها می بوسم...

بلیط  قطاری که برای آمدنت خریده ام را

جلوی آینه می گذارم

قرص هایم را در لیوان غرق می کنم

 

هیچ کاری برای انجام دادن نمانده

در کاناپه فرو می روم

با چشم های بسته

برای قطاری که از اریبهشت میرسد

دست بلند می کنم...

 

مهرماه94

نوشته شده در ٢۳ مهر ۱۳٩٤ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

جایی برای ماندن نیست

بیرون می زنم از کالبد کلمه

گنجشک ها تاول هایِ دهان باز کرده ی درختانند

و شاخه ها، تابوت هایی ایستاده

در جنوب غربی جنگل

 

پاییز بی دعوت

رنگ روی رنگ می ریزد

تاعطر سوزیِ واژه ها خاموشی نگیرد...

 

جایی برای ماندن نیست

بیرون می زنم ازکالبد شعر

زیر سیگاری ،

پر شده از توتون زارهای آتش زده ی مارسی

 

پالتوی چرمینم

پرچمی ست

جان سالم بدر برده از،

خشم گاوهای روندا

حرفی برای گفتن نیست

رد خون را

از لب زنی که در آیینه فرو رفته

با آستین پاک می کنم.

 

 

 درگاوگم پاییز94

 

نوشته شده در ٢ مهر ۱۳٩٤ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

به ساحل پناه می آورند

نهنگ های عاشق

تا واژه ی مرگ تازه بماند

 

بالا بیاور دریا را

ساحل پناه گاه امنی نیست

وقتی کفش هایت با دهان موجها 

غسل تعمید داده می شود

و دست هایت پر از ماسه

پاهایت بیرون زده از لنز دوربین

تا لباست پرچمی باشد

متبرک از خون خشکیده در رگ هایت...

 

شناسنامه ات بزرگ شده

تا نام  کوچک ات

 در دفتر ویکی پدیا ثبت شده باشد...

 

 مادرانه  می گریم و می گویم

جهان گهواره ی قشنگی

برای رویاهای رنگی ات نیست

"آیلان"!

-----------------

 

 

نوشته شده در ۱۸ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

جا مانده ای

در "جُمل " ملکوت پیراهنم...

 

هجا کن!

الفبای اندام مرا

و با حروف ابجد بنویس

بر دیوارهای بی راه اتاق ات

نام کوچکم را...

 

از مکاشفه ی نستعلیق ِچشم هایم (بیرون بزن)

پیراهنم زاد بوم توست

عطــــرت ریشه زده به تهِ حرف

محاکات دهانم باش!

 

جا می گذارمت

در جراحت الفبای جنون...

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 

 

 

 

پی نوشت:

فصل کالم

درخت

ریشه در مرگ دارد!...

نوشته شده در ٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

حرف به حرف

کلمات پشت سر هم می میرند

کمی قبل از سطر آخر

روی  خون آبی کاشی ها منتشر می شوم...

 

نام کوچک مرا به ریشه ی کلمات،

گره ای نابلد بزن.

 

روی ریلهای بخواب رفته ی دفتر

چشم هایم مات مانده،

هجای نام تو شعر است.

بر هجا هجای  زخم من

عقیقی از شعر بیاور.

نوشته شده در ٢٤ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

صدایت دلواپسی رود ، در رزمگاه دریاست

وبغض جامانده در گلویت

کبریتی بر باروت دلتنگی ام.

 

با چشم هایت تا منتهای دیوانگی بگریانم

خط خطی کن طرح مرغی رهیده را

برآرامستانِ مرمرین سینه ام

وشعری بنویس ،

 بسان لکه های پر رنگ پلنگ بر فریاد آهوانه ام...

 

جنون رسیده ی دوات و قصیده ی ناتمام کاغذ!

پنهان شو در وسوسه ی ناتمام شعر

طرح یک پروانه ی منقلب باش

بر شانه های عریانم

بگو! کجای این شب بیداربخوابم

تا رویا خویشی ام پس بیفتد.

 

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳٩٤ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

آغشته کن!

بند بند کلمات را

به عطر چسبان جوهر و آغوش سطر

گیجی باغ را استشمام کن

تراشه ای از آواز را در هلال ناخن هایم

تماشا کن!

 

چون شب از پیراهن درخت می خزی

به سمت آغاز دست ها و ریشه ی ترانه

چمبره می زنی میان کومه ی چشم هایم

لب های تو زخمی ترانه اند

ودست های من زخمه ی ساز

 

 

آغشته کن!

شانه هایت را

 به باغ های معلق شانه هاو گیسوانم

آوازصدای تو

 معابری گَنگ،

در شب گُنگ است

 

آغشته به شعر!

سکوت تو امتداد بیراهه هاست

از ادامه ی بی تو می هراسم

کنج دنج ترانه خانه پناهم بده

 

نوشته شده در ۱ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

به دیدنم که می‌آیی برایم مدادی آبی بیاور


می‌خواهم تا جایی که پا‌هایم می‌کشند


موج موج دریا بکشم…

 

تا جایی که دستم می‌رسد


دست به دست آسمان بدهم


هی دریا دریا


ماهی… ماه… ما بکشم


هی آسمان آسمان


پرنده… پرند… پر… بکشم


تا جغرافیای دفترم لبالب از تمام آبی‌ها…


تا مداد آبی‌ام تمام شود!

دست تو را در دستم قلاب کنم


دور تمام سرزمین کاغذی هی بچرخیم بچرخیم بچرخیم…
عطرناک از عطر پرنده،


آبی فام از پولک ماهی

بعد تور ماهیگیرای‌ات را روی دفترم باز کنی

هر چقدر دوست داری ماهی بگیری

هر چقدر دوست داری پرنده بگیری


و هیچوقت ندانی

 

که این ماهی… آن پرنده… منم!

 


نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 

پاره ای ازدریا

شریعه ی رگ هایم شده است

دو پرنده ی بی پر وکوچک

درگاهواره ی آغوشم ، پناه داده ام

وانگبین تاکستان

در برش لب هایم ،پنهان شده است

 

در رکاب واژه ها می رانم

نوشاکی ازرایحه ی باران را

 سر می کشم

و در حجم خاکستری رختخواب،

خوابهایم را به پرهای بالش می دوزم

 

فاصله را ترجمه کن!

اتاق را با صدایت بنواز!

دیوارهای رنگ  پریده

به تماشای تو  ایستاده اند

 

  نزدیک تر بیا !

تا یک قدمی شعری

که نیمی در دهان من مسدود

و نیمی در دهان تو محبوس شده است.

...

 

به فراخوان یک خواهش ناشاعرانه،

نزدیک تر بیا!

 

 

 



 

 

 

 

نوشته شده در ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

دختر با چشم های نم خیز

گیتارناک،

سقف

دیوار

سطرها رامی نوازد

 

 

 

زیتون وار جنگل را 

زار می زند

وبهار، رنجِ هزار شاخه را،

در خون زارِ نارنجستان

تقسیم می کند.

 

بی نت،

زار می زند

دست هایی که گلهای  گیتار را

به صندوقِ سیاه کوک زده...

 

فواره ای فرو پاشیده

خمیازه ای جهیده به رویا

پنجرها به درد گشوده

  با آواز زخم ناک چنگ

 

باغی به شب نیست

 چشم هایت را ، رنگ ِخواب بزن !

مرگ لنگر انداخته

بر رودخانه ای که چشمهای دختر عبور می کند

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

تمام اتاق رامی گردی
کتاب هایت را
و زیر بالشت را
دنبال زنی که، 
نمی دانی کجا گمش کردی
...
او در بندر نا آبی چشم هایت
پنهان شده.
 
جز کنج ترانه خانه
کجا می توانی پناه بگیری!؟
در ترجیع بند ترانه
می یابم ات!
 
در من زنی خودش را پناه داده،
صبح گاه می خوابد
با خنده ی گلهای گلایول.
نیم سایه ام را بر می دارد
وچون بوفی ناکور
دنبال تو! می آید...
 
اتاق را می چرخد
عقربه ها را می چرخاند
کتاب را ورق می زند
و برای خواب بالشِ پر،
یک بندر آبی،
افتاده در چشم هایت می کشد
 
 
نوشته شده در ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

باد نمی وزید

آرامشم وحشی تر از شیهه ی سیاه اسب ها

و سکوتم ،

از فریاد بلند دریا بیرون زده بود .

جنگل آبستن مانده بود

در زخم سبز دیوانه کننده اش...

و من  سالها جنون جاده را نفس کشیده بودم.

 

 

باد نمی وزید

وهیچ کسی از من نپرسید،

اسبت کجاست؟

ساعت کی تمام می شود؟

راستی موهای بلندت کو؟

 

 

باد  نمی وزد

وحشی تر از من،

کتابی ست که می تازد در دست هایم

و نمی گذارد با بند انتشار، رامش کنم.



 

 

نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

چشم هایت راببند!

دریا را خواهی شنید.

گوش هایت را بگیر!

پرنده را خواهی دید.

همین جا بمان

نفس ات را درسینه حبس کن!

می ترسم ،

 این شعر نا تمام  بماند....

 

-----------------

صراحت شکیب واژه ها

در دهان توست.

رویای هزار ترانه

از لب های تو!

فرو می چکد بر هزارآواز

--------------------------------

بیآغازبهار پنج فصل را

با ملودی آوازت

گلهای گیتار ،نت به نت شعر می شوند

از دکلمه ی جوهر و کاغذ

با انگشتان تو!

----------------------------------

رایحه ی خندهایت را بریز روی پیراهنم

پروانه ای از حنجره ات

آرام آرام می شکوفد از پیله اش

و بهار نارنج می دود

در رگ های خاکستر ی ام...


 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

...
...چگونه بگویم
اتاق من هیچ پنجره ای نداشت!
شعرهای تو
روی دیوارها در کشید
آسمان کشید
روی آجرها
دریا کشید،
من با انگشت هایم
در کف دست هایت نوشتم
نوشتم
نوشتم.
...
غرق خواهم شد
در کتابی که
هیچ کسی
جزمن !
نمی تواند ببیند .
اتاق من هیچ پنجره ای نداشت.

=========
پر ازهوای پاییزم
حتی اگرتمام درختان پیراهن گلدار پوشیده باشند

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

 

تمام زنانی که می شناسی  فراموش کن !

این ناعادلانه ترین خواسته ی من است.

با تمام زنان شهر

در سرشناس ترین کافه ی شهر قرار بگذار،

بگذارآرام بگیرد

 عقربه های ماسیده بر ساعت 5...

 

نخوانده ترین کتاب شعر را بخوان !

این اولین خواسته ی شاعرانه ی من است...

و کوچکترین نامه ی عاشقانه ی جهان  را

 فقط با پنج حرف الفبا بنویس...

 

خوب من!

تو خوب می دانی

هیچ زنی  به قسمتی از قلب یک مرد

قانع نخواهد شد

جز من!

 

قسمتی از نقشه ی جغرافیای تن ات  

شهربند دست هایم شده

در بی رحما نه ترین نوع دوست داشتن

به خمخانه ی آغوشم در بندی ...

 

  این آخرین خواسته ی ناشاعرانه ی من است

تک تک سلولهایم را

به یاد بیاور.

تمام زنانی که نمی شناسی

فراموشت خواهند کرد،

تو رهایی نخواهی  یافت

 

اقرار می کنم

تمام زنان تکه ی کوچکی بودند

از شهری که در من گمشده بود.

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

برخاسته عطر دست ها

بر این هنگامه ی پر زخم،

شکوفا می شود ،سوز  قَرَنفُل و نجوای مگنولیا

با عطرناکی صدایت...

پروانه ها خیمه زده

 به دورگندم زار ریخته بر شانه ها.

 

پیاده رو دنبال پیراهن یقه هفتش

خواب می پراند از سر فنجان های کافه.

 

برخاسته عطر دست ها

نشسته بی دعوت روی پلک شب

کتاب را ورق می زند

بوی علف خیس گرفته  واژه ها.

 

حاشیه ی رودخانه را قدم می زند

خوابی گسیخته می راند،

رود بر پیراهن بنفشه ها

 

 

عطرناک برپا خاسته

تو!

دیگر نمی توانی پنهان بمانی

 

 

نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

من

آن اتفاق پیچیده ام

 که ساده می افتم

روی کاغذ...

و تو! نمی توانی

پنهانم کنی...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

رکسانا
 
نادرخت ریشه دوانده بود در رگ ها
دل بریده از چهل کلید، چهارقل و...
خشکیده بر کاغذهای  آغشته به واژه
 نیم سایه اش به سیاهی می زد
و بلندای پیراهن به ماتم
ولبخندش طعنه ای به جواهر ده
در گریه ی سنگین جنگل
زن های"خانه ی ادریسی" کفش هایش را جفت کرده بودند.
 و او
روزمرگی ها را
با تنهایی دست ها
با گره ای مردانه  
به شاخه می آویخت.
 
از امامزاده طاهر رسید
اتوبوسی با سی وچند صندلی بی مسافر،
با خود برد، پیراهنی مانده در باد
گره ای کور
و درختی که حالا دیگردرخت نبود.
 
 
آن چوب، ریشه اگرداشت
پیش از آنروز تبر می شد
جنگل را یک نفس
از پا می اندخت
تا"او" نتواند
خودش را به شاخه ای پیوند زند.



ادامه مطلب
نوشته شده در ٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

راه پله به انسداد حرف هایم می رسد

وکلید در دهان قفل می چرخد،  بوی گلایل نشت می کند.

از روی شانه فرومی افتد

کالبد زنی که،

صدای رویای خفه اش را

در کمد دیواری آویخته ست

و شال سفیدش را دور موج رادیو بسته.

...

اتاق دور من می چرخد

من می چرخانم ،سقف را حول اوهام خسته

از کیف دستی بیرون زده

دست های دفترچه ی  بیمه ،

چند ورق قرص بدخوا ب

و پاهای شناسنامه ای که همیشه ناشناس ترین نامه  بوده...

 

 لیوان خواب قرصها را می بیند.

من دوباره چمدان خالی را چک میکنم،

مبادا چیزی از قلم افتاده باشد.

همه چیز سرجای خودش نشسته است

انارهای دست نخورده روی درخت،

تنگ خالی  روی میز،

و یک جعبه شکلات تلخ باز نشده...

جز من !

که نه پای رفتن دارم و نه جای ماندن...


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

چشمهایم را روی آینه می بندم

بالهایم را به پنجره همیشه بسته سنجاق می کنم

بر می گردم ازخودم

در آشپزخانه گم کرده ام نیمه ی زنی راکه ...

دفتر شعرم را

لای دم کنی ودستگیره پنهان می کنم .

دست هایم بوی ادویه کاری می دهند...

وچشم هایم میل می کند  به تلخی ته فنجان ...

و تمام مدت فکر می کنم

چه راه سخت وبی بازگشتی

برای نیمه ی نا تمام ام ،

انتخاب کرده ام.

نوشته شده در ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

نفس بکش !

حاشیه ی ملیله دوزی روسری ام را

 نفش بکش!

عطر انتزاعی میخک  های شکفته بر پیراهنم را.

خسته ی آغوش مرا نفس بکش.

نفس بده!

زمّرد سورمه ای چشم هایم را...

می خواهم

شبانه ی اتاقت را روشن کنم

تا هر دم و بازدم من،

انتشار عطر مرصّع نفس های تو باشد...


 ...

نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

دعوت هستید :

 

گاهنامه

ادبی اجتماعی فرهنگی

 

 

نوشته شده در ٢٥ دی ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

دعوتید به چند فنجان شعر:


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 ترانه نمی خوانی،

پرنده ای درمن می میرد.

شعر نمی سرایی،

درختی در من می سوزد.

 

عطرِ آبی ِآشفته می دهد اتاقم...

از بی پنجرگی اتوبان ها

آوازی بر حنجره ی  پنجهزاره می خوانم.

من ! با دست های خالی ام

می خواهم کتاب های ننوشته را،

با صداقت دست های تو

پُرکنم.

و ترانه های نخوانده را

از قفای حنجره ی تو!

باز ستانم.

---------------

به تاریخ 30آذرماه

نوشته شده در ٩ دی ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak