این واژه ها عطر پرنده می دهد...

 

 

تمام زنانی که می شناسی  فراموش کن !

این ناعادلانه ترین خواسته ی من است.

با تمام زنان شهر

در سرشناس ترین کافه ی شهر قرار بگذار،

بگذارآرام بگیرد

 عقربه های ماسیده بر ساعت 5...

 

نخوانده ترین کتاب شعر را بخوان !

این اولین خواسته ی شاعرانه ی من است...

و کوچکترین نامه ی عاشقانه ی جهان  را

 فقط با پنج حرف الفبا بنویس...

 

خوب من!

تو خوب می دانی

هیچ زنی  به قسمتی از قلب یک مرد

قانع نخواهد شد

جز من!

 

قسمتی از نقشه ی جغرافیای تن ات  

شهربند دست هایم شده

در بی رحما نه ترین نوع دوست داشتن

به خمخانه ی آغوشم در بندی ...

 

  این آخرین خواسته ی ناشاعرانه ی من است

تک تک سلولهایم را

به یاد بیاور.

تمام زنانی که نمی شناسی

فراموشت خواهند کرد،

تو رهایی نخواهی  یافت

 

اقرار می کنم

تمام زنان تکه ی کوچکی بودند

از شهری که در من گمشده بود.

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 

برخاسته عطر دست ها

بر این هنگامه ی پر زخم،

شکوفا می شود ،سوز  قَرَنفُل و نجوای مگنولیا

با عطرناکی صدایت...

پروانه ها خیمه زده

 به دورگندم زار ریخته بر شانه ها.

 

پیاده رو دنبال پیراهن یقه هفتش

خواب می پراند از سر فنجان های کافه.

 

برخاسته عطر دست ها

نشسته بی دعوت روی پلک شب

کتاب را ورق می زند

بوی علف خیس گرفته  واژه ها.

 

حاشیه ی رودخانه را قدم می زند

خوابی گسیخته می راند،

رود بر پیراهن بنفشه ها

 

 

عطرناک برپا خاسته

تو!

دیگر نمی توانی پنهان بمانی

 

 

نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

من

آن اتفاق پیچیده ام

 که ساده می افتم

روی کاغذ...

و تو! نمی توانی

پنهانم کنی...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

رکسانا
 
نادرخت ریشه دوانده بود در رگ ها
دل بریده از چهل کلید، چهارقل و...
خشکیده بر کاغذهای  آغشته به واژه
 نیم سایه اش به سیاهی می زد
و بلندای پیراهن به ماتم
ولبخندش طعنه ای به جواهر ده
در گریه ی سنگین جنگل
زن های"خانه ی ادریسی" کفش هایش را جفت کرده بودند.
 و او
روزمرگی ها را
با تنهایی دست ها
با گره ای مردانه  
به شاخه می آویخت.
 
از امامزاده طاهر رسید
اتوبوسی با سی وچند صندلی بی مسافر،
با خود برد، پیراهنی مانده در باد
گره ای کور
و درختی که حالا دیگردرخت نبود.
 
 
آن چوب، ریشه اگرداشت
پیش از آنروز تبر می شد
جنگل را یک نفس
از پا می اندخت
تا"او" نتواند
خودش را به شاخه ای پیوند زند.



ادامه مطلب
نوشته شده در ٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak