این واژه ها عطر پرنده می دهد...

 

http://avangardha.com

 

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


قطار فصل ها از مهر به راه می افتد
در ضیافت دفتر و مداد و همکلاسی ،
پر می شود هوا
با مهربانی دست ها
و عطر خوش الفبا درحرف هایش.

زنگ اول ،

مدادی آبی به دستم داد
تا آبی ترین سرود آزادی را بنویسم.

زنگ دوم،

درخت بادام کوچکی کشید
تا ترجمان انتظار باشد.

زنگ آخر،

با خودکار در آخرین صفحه ی دفترم
دوبال کشید...


دفترم را باز می کنم
در ایستگاه بهار
در پیچ اردیبهشت،
دوازده قدم بر می دارم
عطر شکوفه های گیلاس می دود میان کلاس
و چشمک می زنم به درخت بادام بارور.

صدایم عطر پرنده می دهد،

به چشم های همیشه مهربانش نگاه می کنم
و چقدر دلتنگ سرمشقی تازه ام.


 
نوشته شده در ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

 چشم هایت را 

در رودخانه ی خمار چشم هایم شستی

مهتاب شب ، 

 مرا در آبی ِ آغوش ات

پنهان کردی...

 صبح ، اتاق

بوی همخوابگی آب و ماه می داد.

راستی 

حالا عطر نفس های تو را 

کجا ی پیراهن ِ آبی ام،

پنهان کنم!؟

 

 

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


غروب ، کولی ترین ترانه اش را خوانده بود
و مهتاب حرفهایم را می سرود...
در امتداد تنهایی ساحل،
 قدم زنان ،
تا خودم بر گشتم
حالا
تمام خانه ،عطر لهجه ی ِ آبیِ ،
"تو "را می دهد...



نوشته شده در ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak