این واژه ها عطر پرنده می دهد...

دریا

دنباله ی پیراهن رام نشده ی من است

و گندم زار

امتداد گیسوان رمیده ام بر باد.

...

بر نمی گــــــــــــــــــردم!

قطارها در ایستگاه هایِ تکراری،

چمدانی از چراها را
جا به جا می کنند،
و هرگز به مقصد نمی رسند.
...
برگـــــــــــــــرد!

تاعطرناکی باد ،

با تنزیبی که جراحت عکس را ببندد.
...

برگــــــــــــــــرد!

به ابتدای قفل مفرغی 

و طـــــرح یک زنبق را

بر پوست شهر بکـش...

 

 

نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

...
پر از زخم کبوتر


 وعطر سوسن ام


و این حرف های سوخته ،


نشئه ام نمی کند...


جذبه ی نا تمام صدایت را

بر بی خوابی شعر هایم بریز!

دوفنجان خاطرات باران نوش را


بر ثانیه های رمیده ام بپاش.


بی" تــــــــــــــــــــــــو"!


من و دریــــــــــــــــــــــا آرام نخواهیم شد...


نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

در پیراهن رنگ و رو رفته ام پنهان می کنم

ساعت مچی باران خورده ام را

دفترچه ی شعر های تمام نشده ام را


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak