این واژه ها عطر پرنده می دهد...

نه شبیه کودکی ام بود

نه غریب با بلوغ شرقی ام

چشم هایش بی فروغ تر ازمن بود.

در من زنی بود

 که هیچ کسی شبیه اش نمی توانست باشد...

موهای شب رنگش را

نیمروز تاعصرکوتاه و کوتاه و کوتاه کرد

با قایقی کاغذی،

و ساعت مچی بی عقربه

با یک پاکت باز نشده ی سیگار

عصرگاه، از پیراهن پاییز ،

به سینه ی بازسرما پناه برد.

 

نوشته شده در ٢٦ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

پرنده نمانم،

یا درخت بمیرم

ناشناس مانده ام

روی دست شناسنامه ام


نوشته شده در ٢٦ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

تلخی این فنجان ها

تلخکامی ام را آرام نمی کند.

گره روسری ات را باز کن

بافته های خرمایی ات را ،

بروی حوصله ی شانه هایت بریز.

حرفی بزن!

از فردا بگو

گره ی کور بغض مرا با صدایت باز کن.

می خواهم بر دردهای ناگفتنی ات

 مرهمی از سکوت بگذارم ...

 

قرار نبود تو از دریا بگویی ؟

و من دیوارها را آبی وار بکشم.

قرار نبود ،باز هم چای بهار نارنج بنوشیم؟

 و غزل بعد ازقصیده بخوانیم.

 

قرار بود...

حالا اقرار می کنم چه فرقی می کند،

من دریا را واژه به واژه

 به تن  پوشیده باشم یا کشیده باشم؟

 

وقتی تو!

دست هایت را شسته باشی،

از خون جنگل و آبی بی مرز.


خالی شده از عطر نفس های تو!

این آبی پریده

آن جنگل بی جان.

دربندراتاقم

دفتر شعرت را می بندم

در اتاق را می بندم.

............................................................................

پی نوشت:

زنده یاد دوست بسیار عزیزم سمیرا رحمانی گرامی،

 که نبودنش را باور نخواهم داشت.

 

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

دریا لب خوانی می کند
 
ملودی عطرناک صدایت را
 
آوازی بخوان
 
با عطر مهِ آبی ِدهانت!
 
سازی بزن
 
با انگشتانت بروی کاغذهای بی خط
 
من تمام نقطه نقطه نقطه ها را
 
سوار بر ریلهای ممتد و بریل این دفتر کرده ام ...
 
فرو رفته ام (
در بغض فرو خورده ام)

آوازی بخوان
 
با عطرِ پَرنده ی، پرنده
 
...
آجر به آجرنامت را 
 
 
بروی دیوارهای بی دیدار بنویس،
 

رود های ناشکیب وبی خانه
 
لابد
 
 به اتاق  شعر  تو می رسند.
================
نوشته شده در ٦ آذر ۱۳٩۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak