این واژه ها عطر پرنده می دهد...

چشم هایت راببند!

دریا را خواهی شنید.

گوش هایت را بگیر!

پرنده را خواهی دید.

همین جا بمان

نفس ات را درسینه حبس کن!

می ترسم ،

 این شعر نا تمام  بماند....

 

-----------------

صراحت شکیب واژه ها

در دهان توست.

رویای هزار ترانه

از لب های تو!

فرو می چکد بر هزارآواز

--------------------------------

بیآغازبهار پنج فصل را

با ملودی آوازت

گلهای گیتار ،نت به نت شعر می شوند

از دکلمه ی جوهر و کاغذ

با انگشتان تو!

----------------------------------

رایحه ی خندهایت را بریز روی پیراهنم

پروانه ای از حنجره ات

آرام آرام می شکوفد از پیله اش

و بهار نارنج می دود

در رگ های خاکستر ی ام...


 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

...
...چگونه بگویم
اتاق من هیچ پنجره ای نداشت!
شعرهای تو
روی دیوارها در کشید
آسمان کشید
روی آجرها
دریا کشید،
من با انگشت هایم
در کف دست هایت نوشتم
نوشتم
نوشتم.
...
غرق خواهم شد
در کتابی که
هیچ کسی
جزمن !
نمی تواند ببیند .
اتاق من هیچ پنجره ای نداشت.

=========
پر ازهوای پاییزم
حتی اگرتمام درختان پیراهن گلدار پوشیده باشند

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak