این واژه ها عطر پرنده می دهد...

دختر با چشم های نم خیز

گیتارناک،

سقف

دیوار

سطرها رامی نوازد

 

 

 

زیتون وار جنگل را 

زار می زند

وبهار، رنجِ هزار شاخه را،

در خون زارِ نارنجستان

تقسیم می کند.

 

بی نت،

زار می زند

دست هایی که گلهای  گیتار را

به صندوقِ سیاه کوک زده...

 

فواره ای فرو پاشیده

خمیازه ای جهیده به رویا

پنجرها به درد گشوده

  با آواز زخم ناک چنگ

 

باغی به شب نیست

 چشم هایت را ، رنگ ِخواب بزن !

مرگ لنگر انداخته

بر رودخانه ای که چشمهای دختر عبور می کند

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

تمام اتاق رامی گردی
کتاب هایت را
و زیر بالشت را
دنبال زنی که، 
نمی دانی کجا گمش کردی
...
او در بندر نا آبی چشم هایت
پنهان شده.
 
جز کنج ترانه خانه
کجا می توانی پناه بگیری!؟
در ترجیع بند ترانه
می یابم ات!
 
در من زنی خودش را پناه داده،
صبح گاه می خوابد
با خنده ی گلهای گلایول.
نیم سایه ام را بر می دارد
وچون بوفی ناکور
دنبال تو! می آید...
 
اتاق را می چرخد
عقربه ها را می چرخاند
کتاب را ورق می زند
و برای خواب بالشِ پر،
یک بندر آبی،
افتاده در چشم هایت می کشد
 
 
نوشته شده در ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()

باد نمی وزید

آرامشم وحشی تر از شیهه ی سیاه اسب ها

و سکوتم ،

از فریاد بلند دریا بیرون زده بود .

جنگل آبستن مانده بود

در زخم سبز دیوانه کننده اش...

و من  سالها جنون جاده را نفس کشیده بودم.

 

 

باد نمی وزید

وهیچ کسی از من نپرسید،

اسبت کجاست؟

ساعت کی تمام می شود؟

راستی موهای بلندت کو؟

 

 

باد  نمی وزد

وحشی تر از من،

کتابی ست که می تازد در دست هایم

و نمی گذارد با بند انتشار، رامش کنم.



 

 

نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak