این واژه ها عطر پرنده می دهد...

در پیراهن رنگ و رو رفته ام پنهان می کنم

ساعت مچی باران خورده ام را

دفترچه ی شعر های تمام نشده ام را


...و یک تیـــــــــــــــــــــــغ جراحی نخراشیده را.

به دور تنم می پیچم

حوله ای آب نزده را.

پلک های از رمق افتاده ام را می بندم...

گوش می دهم

به صدای ساعت مچی ام که بی وقفه زنگ می زند.

 

چکه

چکه

می شنوم فریادهای خفته در حنجره ام را !

بکارت تیغ را بر می دارد

رگ های به آخر خطرسیده ی زنی ،

که می داند

هیچ روزنامه ای

روزنه ای از کبودی کالبدش را

 فردامنتشر نخواهد کرد.

 

 

 

نوشته شده در ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak