این واژه ها عطر پرنده می دهد...

 

حوالی کدام جاده ای ؟!

من در میان مادیان های سفید ،

با ماندولینی در دست،

آمدنت را به تماشا ایستاده ام...

=================

چشم هایت

یک جنگل پلنگ در خود دارد،

بیچاره آهویی که در چشم هایم

پناه گرفته است.

 

===============

زندگی برکه ی کوچکی ست ،

برای نهنگی که منم.

===========

دردهایم،

 بزرگتر از دهان پنجره ها ست!

کاش شهرها،

هنوز دروازه داشتند...

==================

بیهوده پلنگ را به مسلخ نفرست،

این بار ، ماه!

در چشم های تو،

خود را به دار آویخته...

==================

 

 

 


 

 

باد می رقصاند موهایم را..

پنجره بی تاب،

پیراهن گلدارم پریشان،

لابد،

 تو باز خواهی گشت.

نوشته شده در ۱٤ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak