این واژه ها عطر پرنده می دهد...

اقلیم سردی داشت ،چشم هایت

کلافه از بوی سنگ و کتان ، دست هایت

سردم شد!

وخون دریا، در رگ هایم خشکید

لب خوانی کردم

حرف پنجره را...

و دست هایم را از قاب پنجره آویختم.

پاهایم در صندل های چوبی جا ماند

گوشه ی خاکستری اتاقم.

...

با ته مانده ی لبخند بی رنگم

آینه ی ایستاده را، به تماشا صدا زدم

دسته ای از هفت های کوچک،

پر کشیدند از کبودی تنم...

کسی نمی داند

(کسی چه می داند)

شاید ...

این آخرین بار است

 که از این رجعت باسمه ای ،

سردم خواهد شد،

سردم خواهد...

سرد...

 

نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳٩۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak