این واژه ها عطر پرنده می دهد...

تلخی این فنجان ها

تلخکامی ام را آرام نمی کند.

گره روسری ات را باز کن

بافته های خرمایی ات را ،

بروی حوصله ی شانه هایت بریز.

حرفی بزن!

از فردا بگو

گره ی کور بغض مرا با صدایت باز کن.

می خواهم بر دردهای ناگفتنی ات

 مرهمی از سکوت بگذارم ...

 

قرار نبود تو از دریا بگویی ؟

و من دیوارها را آبی وار بکشم.

قرار نبود ،باز هم چای بهار نارنج بنوشیم؟

 و غزل بعد ازقصیده بخوانیم.

 

قرار بود...

حالا اقرار می کنم چه فرقی می کند،

من دریا را واژه به واژه

 به تن  پوشیده باشم یا کشیده باشم؟

 

وقتی تو!

دست هایت را شسته باشی،

از خون جنگل و آبی بی مرز.


خالی شده از عطر نفس های تو!

این آبی پریده

آن جنگل بی جان.

دربندراتاقم

دفتر شعرت را می بندم

در اتاق را می بندم.

............................................................................

پی نوشت:

زنده یاد دوست بسیار عزیزم سمیرا رحمانی گرامی،

 که نبودنش را باور نخواهم داشت.

 

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak