این واژه ها عطر پرنده می دهد...

راه پله به انسداد حرف هایم می رسد

وکلید در دهان قفل می چرخد،  بوی گلایل نشت می کند.

از روی شانه فرومی افتد

کالبد زنی که،

صدای رویای خفه اش را

در کمد دیواری آویخته ست

و شال سفیدش را دور موج رادیو بسته.

...

اتاق دور من می چرخد

من می چرخانم ،سقف را حول اوهام خسته

از کیف دستی بیرون زده

دست های دفترچه ی  بیمه ،

چند ورق قرص بدخوا ب

و پاهای شناسنامه ای که همیشه ناشناس ترین نامه  بوده...

 

 لیوان خواب قرصها را می بیند.

من دوباره چمدان خالی را چک میکنم،

مبادا چیزی از قلم افتاده باشد.

همه چیز سرجای خودش نشسته است

انارهای دست نخورده روی درخت،

تنگ خالی  روی میز،

و یک جعبه شکلات تلخ باز نشده...

جز من !

که نه پای رفتن دارم و نه جای ماندن...


پی نوشت:

ضمیرمتصل این شعر جا افتاده!

نوشته شده در ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak