این واژه ها عطر پرنده می دهد...

رکسانا
 
نادرخت ریشه دوانده بود در رگ ها
دل بریده از چهل کلید، چهارقل و...
خشکیده بر کاغذهای  آغشته به واژه
 نیم سایه اش به سیاهی می زد
و بلندای پیراهن به ماتم
ولبخندش طعنه ای به جواهر ده
در گریه ی سنگین جنگل
زن های"خانه ی ادریسی" کفش هایش را جفت کرده بودند.
 و او
روزمرگی ها را
با تنهایی دست ها
با گره ای مردانه  
به شاخه می آویخت.
 
از امامزاده طاهر رسید
اتوبوسی با سی وچند صندلی بی مسافر،
با خود برد، پیراهنی مانده در باد
گره ای کور
و درختی که حالا دیگردرخت نبود.
 
 
آن چوب، ریشه اگرداشت
پیش از آنروز تبر می شد
جنگل را یک نفس
از پا می اندخت
تا"او" نتواند
خودش را به شاخه ای پیوند زند.



نوشته شده در ٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak