این واژه ها عطر پرنده می دهد...

 

برخاسته عطر دست ها

بر این هنگامه ی پر زخم،

شکوفا می شود ،سوز  قَرَنفُل و نجوای مگنولیا

با عطرناکی صدایت...

پروانه ها خیمه زده

 به دورگندم زار ریخته بر شانه ها.

 

پیاده رو دنبال پیراهن یقه هفتش

خواب می پراند از سر فنجان های کافه.

 

برخاسته عطر دست ها

نشسته بی دعوت روی پلک شب

کتاب را ورق می زند

بوی علف خیس گرفته  واژه ها.

 

حاشیه ی رودخانه را قدم می زند

خوابی گسیخته می راند،

رود بر پیراهن بنفشه ها

 

 

عطرناک برپا خاسته

تو!

دیگر نمی توانی پنهان بمانی

 

 

نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط leila.ranjbaran نظرات ()


Design By : Pichak