/ 5 نظر / 9 بازدید
باقری

آرام نمی شوند درد گیسوانم بی چنگ دست های تو! کلافگی این شعر به دست و پایم می پیچد... شاید تو موهای کسی دیگر را می بافی؟! ------------------------------------------------------ به عطر خاکستری پرنده نگاه کن! سفر را بهانه کن پرواز کن تا بی بازگشت یک رویا. چشم هایت را ببند... به ضیافت آیینه و باران وپنجره بیا به بهانه ی یک کاسه نذری باران! لب پنجره بیا تا ناشیانه از عبور فصلها، بگذریم. تا دورِ دورِ دوردست ، تا حوالی نزدیکی ها تا سبزینه گی حرفهای پنهانی تا شوقی خیس ... سفر را بهانه کن و به اندازه ی اندوه خاکستری ام ، پرنــــــــــــده باش.. -------------------------------------------- بی شک دوتا از بهترین شعرهایت را خواندم هرچند معرفی شاعر تنها باشعر بود البته همین هم بهتر است که شاعر را با شعرش بشناسی تا با بیوگرافی اش. از نوشته های خانم نجفی هم استفاده بردم.از آن شعرهایی بود که زیاد می شود برایش نوشت اما قناعت صفت پسندیده ای است به احترام گاهنامه. در پناه عطر پرنده کنار پنجره ی خیس از شوق [گل]

علیرضا

سلامی دوباره دوست شاعرم[لبخند] خیلی خوشحال شدم که بهم سر زدین... با افتخار لینکتون کردم[گل]

آیدا مجیدآبادی

درود نازنینم موفق باشی. دعوتی به «بررسی عنصر تکرار در عشق همیشه دست به نقد است»

سیولیشه

سلام و عرض ادب 26 مین شماره نشریه ادبی سیولیشه به روزست منتظر حضور و نظر سبزتان هستیم[لبخند]

بهمن

چقدر تلخه بهش نگاه کنی و برای اینکه بیشتر نشکنه بگی چیز خاصی نیست چرا خودت رو ناراحت میکنی؟؟مهم نیست غمت نباشه,من خوبم و هیچ کس جز خودش خبر نداشته باشه که خوب نیستی که همه چیز ادا در آوردنه ولی خودش رو بزنه به ندانستن که تو فرو نریزی. سخته خدایا سخته. خدا به دادم برس خدایا......... خسته نباشی