فراخوان خون آبی ات

 

 

پاره ای ازدریا

شریعه ی رگ هایم شده است

دو پرنده ی بی پر وکوچک

درگاهواره ی آغوشم ، پناه داده ام

وانگبین تاکستان

در برش لب هایم ،پنهان شده است

 

در رکاب واژه ها می رانم

نوشاکی ازرایحه ی باران را

 سر می کشم

و در حجم خاکستری رختخواب،

خوابهایم را به پرهای بالش می دوزم

 

فاصله را ترجمه کن!

اتاق را با صدایت بنواز!

دیوارهای رنگ  پریده

به تماشای تو  ایستاده اند

 

  نزدیک تر بیا !

تا یک قدمی شعری

که نیمی در دهان من مسدود

و نیمی در دهان تو محبوس شده است.

...

 

به فراخوان یک خواهش ناشاعرانه،

نزدیک تر بیا!

 

 

 



 

 

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید